#عشق_تو_پناه_من_پارت_161
همون موقع دریه اتاق باز شدو خاله اومد بیرون...اروم گفتم
-سلام خاله
تعجب کرد اینو قشنگ تو قیافش میدیم
-چیشده خاله چرا بیداری؟
-ببخشید پاشدم وضو گرفتم جانماز نمیدونم کجاست...شرمنده شمارم بیدار کردم
لبخندی زدو گفت
-نه دخترم منم پاشدم واسه نماز...افرین دخترم برو رو تاقچه هست...چادرم همونجاست!!
با یه لبخند رفتم سمتی که اشاره کرده بود خودشم رفت دستشویی...
جانمازو بازکردمو شروع کردم به خوندن...
همیشه نماز صبح یه حاله دیگه داشت واسم...
اینکه ارامش تموم بود...همیشه میگفتم صبح خدا تمامه حرفامو کامل گوش میکنه حتی یه دفعه تو مدرسه گفتم
-من نماز صبحو خیلی دوست دارم چون صبح سره خدا خلوت تره!!!
خندم گرفتو تسبیحو گذاشتم تو جانمازو چادرمو دراودرم که دیدم محمدطاها نشسته رو مبل
-قبول باشه...
romangram.com | @romangram_com