#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_246
-راهول تو عاشق بودی نه من... تو بخاطر پریا جنگیدی و جونت رو از دست دادی، ولی من... من فقط پریا رو عذاب
دادم.
با حرص دستی توی موهای شلخته ام کشیدم؛ داد زدم:
-خدا چطور خودمو ببخشم؟
با هق هق ادامه دادم.
-غلط کردم... غلط کردم.
کسی چیزی نمی گفت، کسی کاری نکرد؛ همه توی شک بودند و هنوز این اتفاق دردناک باورشون نمی شد. تصادف
راهول، ایست قلبی پریا و از دست دادن هر دوشون توی یه روز، خیلی سخت بود. روم رو به آسمون کردم.
-خدایا توی این دنیا پریا و راهول نتونستند به هم برسند... لطفا اون دنیا برای این دو عاشق، رسیدن رو رقم بزن،
کاری کن که دیگه جدایی، تلخی و سختی رو تجربه نکنن.
حالم خوب نبود، داشتم دیونه می شدم. فقط می خواستم برگردم به عقب و وقتی پریا می گفت که من رو نمی خواد
و "عشقِ یه پسرِ هندے" مهمو ن دِلش شُده، عقب می کشیدم و اصرار بیجا نمی کردم.
با درد و عذاب رو به راهول و پریا نالیدم.
romangram.com | @romangram_com