#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_239


-دوست دارم... من اومدم پریا، تو فقط برای منی...

با عجله و تندی دانیال رو کنار زدم و از پله های آرایشگاه پایین اومدم.

-راهول...

این بار با صدای بلند گفتم: راهول لطفا نجاتم بده...

خواستم به سمتش برم که دانیال بازوم رو کشید.

-تو هیچ جا نمی ری.

بازوم رو از دستش بیرون کشیدم و عصبی و با تمام توانم سیلی به صورتش زدم.

-گمشو از جلو چشم هام روانی.

دوباره به سمت راهول برگشتم که داشت با سرعت از اون طرف خیابون به سمت من می اومد. همون طور با ذوق و

لبخند و عشق نگاهش می کردم که نمی دونم چی شد، اصلا نمی دونم چرا همه چی این قدر با سرعت اتفاق افتاد،

فقط با برخورد ماشینی به راهول، راهول به هوا پرت شد و بعد روی زمین افتاد. همه این اتفاقات توی پنج ثانیه رخ

داد و من فقط مات مونده بودم. همه اش منتظر بودم که راهول برسه... راهول بیاد و من رو توی آغوشش بگیره ولی

راهول کف خیابون دراز کشیده بود، نمی دونم الان چه وقت مسخره بازی بود. با حرص صداش کردم.

-راهول بلند شو دیونه، این چه کاریه؟ من منتظرما...

romangram.com | @romangram_com