#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_219

ها هر بار اشک رو مهمون چشم هام می کرد، اما من به خاطر راهول پسشون می زدم نمی خواستم ناراحتش کنم.

***



زدیم. راهول از دیدن اون برج بزرگ و زیبا به وجد اومده » میدان آزادی « بعد از بازار و خرید سری هم به برج آزادی

بود و متحیر شده بود. تا شب راهول به تمام امکانات برج آزادی مثل سالن نمایش، نگارخانه، موزه و کتابخانه سر زد

و خوش گذروند. اصلا استراحت نمی کرد و فقط می خواست چیزی از دستش نره و همه چیز رو ببینه. کلی به این

هول بازی و دیونه بازی هاش خندیدم.

***

برای شام به برج میلاد رفتیم و سری به اون جا و زیبایی هاش زدیم. کمی از دیر شدن و عصبی شدن بابا می

ترسیدم ولی به روی خودم نمی آوردم نمی خواستم خوشی راهول خراب بشه.

روی صندلی و پشت میز شیشه ای گردی نشسته بودیم و بستنی خوشمزه و شیک رو می خوردیم.

راهول دستم رو توی دستش گذاشت و گفت: نگران هیچ چیز نباش پریا، من از فردا هر روز میام در خونتون تا تو و

پدرت رو ببینم. با پدرت حرف می زنم و راضیش می کنم عزیزم، نگران نباش.

سرم رو به معنی باشه تکون دادم.


romangram.com | @romangram_com