#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_213

با پاهایی سست از اتاق خارج شدم، همه داشتند می خندیدند و شیرینی می خوردند. پوزخندی زدم؛ من که هنوز

جوابی ندادم. خاله به سمتم اومد و بغلم کرد و گونه ام رو بوسید.

-مبارکه عروس گلم.



همه تبریک گفتند، فقط مامان بود که با بغض و چشم های اشکی نگاهم می کرد؛ اونم کاری از دستش بر نمی اومد.

مهمون ها رفتند. من هنوز روی مبل نشسته بودم؛ بابت از کنارم رد شد تا وارد اتاقش بشه.

-بابا من دانیال رو نمی خوام.

بابا ایستاد؛ نگاهم نکرد و چیزی نگفت.

-نمی خوامش... خودم رو می کشم؛ لطفا بابا.

با بی رحمی نگاهم کرد.

-پس فردا می رید آزمایش.

با بغض و گریه گفتم: بابا توروخدا...

بابا بدون جواب دادن وارد اتاقش شد و در رو محکم پشت سرش بست. از روی مبل سر خوردم و با صدای بلند گریه

هام رو از سر گرفتم.


romangram.com | @romangram_com