#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_211

لبخند کم رنگی زدم.

-ممنونم خاله.

با شوهر خاله احوال پرسی کردم و با انزجار دست رو داخل دست دراز شده ی دانیال گذاشتم.

-خوش اومدید.

روی مبل کنار مامان نشستم. اون قدر از دیدن راهول و اومدنش خوش حال بودم که این خواستگاری و دیدن روی

نحس دانیال هم نمی تونست خوشیم رو خراب کنه. اون قدر توی فکر فردا و دیدن راهول بودم که نفهمیدم چی

گفتند و چی شد؛ فقط با سقلمه ی مامان به خودم اومدم. نگاهی به جمع که منتظر به من نگاه می کردند، نگاه کردم.

-ببخشید؟

بابا با حرص گفتم: همراه دانیال جان برید توی اتاق حرف بزنید.



سرم رو به نشونه ی تأیید تکون دادم و از جام بلند شدم و بدون این که منتظر دانیال بمونم به سمت اتاق رفتم و با

کلافگی روی تختم نشستم؛ دانیال وارد اتاق شد و در رو پشت سرش بست.

روی صندلی میز آرایش نشست.

-پریا خوبی؟ چیزی شده؟ خیلی تو فکری!


romangram.com | @romangram_com