#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_193


لبخندی زدم.

-راهول... دوستمه، توی هند باهاش آشنا شدم.

مامان سری برای راهول تکون داد. راهول رو به من گفت: پریا به مامانت بگو از دیدنش خوشحالم.

رو به مامان کردم.

-مامان راهول می گه از دیدنت خوش حالم.

مامان لبخندی زد و ممنونی گفت. لبخندم پررنگ تر شد؛ مامان از جاش بلند شد.

-اگه حرف هاتون تموم شد بیا بیرون کارت دارم.

سرم رو به معنی باشه تکون دادم. مامان از اتاق بیرون رفت. به راهول نگاه کردم.

-وای راهول، مامان کارم داره حتما یه چیزی بهم می گه، عصبی می شه می دونم.

راهول تکیه اش رو به صندلی داد.

-نترس عزیزم، معلومه مامان مهربونی داری، مطمئنم درک می کنه، تو هم باهاش حرف بزن بالاخره که باید کم کم

بدونند.

با ترسی که وجودم رو در برگرفته بود سرم رو به معنی تایید تکون دادم.

***

romangram.com | @romangram_com