#عشق_یه_پسر_هندی_پارت_185


-برو... برو پریا... برو... می دونم با این کارهام رفتن رو سخت می کنم و نمی ذارم بری... برو.

پشتش رو بهم کرد. با گریه از پشت بغلش کردم.



-راهولِ من...

شونه هاش می لرزید... حال من بدتر از اون بود ولی چاره ای نبود.

-خداحافظ راهول.

دست هام رو از دورش جدا کردم و قدمی عقب رفتم. به سمتم برگشت.

-مواظب خودت باشی پریا خب؟

سرم رو به معنی باشه تکون دادم. لبخندی زد.

-برو عشقم... به زودی می بینمت.

لبخندش رو با لبخند جواب دادم. تندی گونه اش رو بوسیدم و گفتم: خداحافظ عزیزم.

در حالی که به زور داشت خودش رو کنترل می کرد تا دوباره گریه نکنه گفت: خداحافظ آروم جونم.

با قدم های تند سوار پله برقی شدم و به راهول نگاه کردم. تا وقتی که از دیدم خارج شد.

-ای خدا... ای خدا چطور تحمل کنم؟

romangram.com | @romangram_com