#عشق_و_تقدیر_پارت_93
من: وای رامین یعنی تو.... تو ... تو الان ناراحت نیستی؟یعنی با من میای؟!
رامین با لبخند گفت:
-اتفاقا خیلی هم خوشحالم ... حالام پاشو بریم من یه آزمایش بدم تا آزمایشگاه ها نبستن....
سریع یه زنگ زدم به بابا و بهش قضیه رو گفتم. آدرس یه آزمایشگاه رو داد و گفت که بریم اونجا. اونجا بابا با پارتی تونست یه نوبت بگیره و سریع کارمون راه افتاد. جوابش دو روز دیگه آماده میشد... برای تغییر روحیه ی خودم و رامین و به خاطر اینکه حوصله ی سلنا سر رفته بود یه زنگ زدم و با بچه ها هماهنگ کردم مه فردا بریم پیست... جمعه بود و هیچ کس کاری نداشت و تقریبا همه اومدن... رفتم و به سلنا و گلوریا و والریا خبر دادم . گلوریا از اون روز که سپهر توی جمع ضایعش کرده بود دیگه زیاد به پرو پای سپهر نمیپیچید و منم خوشحال بودم. صبح زود بلند شدم و رفتم همه رو بیدار کردم و رفتم حمام. بعدشم سریع موهامو خشک کردم و یه ساپورت زیر شلوار قهوه ایم پوشیدم. پالتوی پالتوی صورتی خوشرنگمو با کلاه و شال قهوه ای پوشیدم و یکم برق لب زدم و بعد از پوشیدن بوت های قهوه ایم کولمو آماده کردم و دادم به آقا سپهر که بذارتش تو ماشین و خودم رفتم پیش بچه ها . سلنا آماده بود . دلم برای گلوریا و والریا سوخت... درسته که اخلاقشون بد بود ولی تقصیر خودشون نبود که... تصمیم گرفتم یه دوستی سطحی باهاشون ایجاد کنم. رفتم جلوی اتاقشون و در زدم و بعد از اینکه گلوریا گفت بیا تو وارد شدم. والریا گفت:
-من از این بچه بازیا خوشم نمیاد...
خندیدم . گفتم:
-از کی تاحالا اسکی شده بچه بازی؟
در حالی که از لحن حرف زدن من تعجب کرده بود با خوشحالی گفت:
-مگه میریم اسکی؟
من: آره پاشو حاضر شوووو...
زود از جاش بلند شد. گلوریا هم نمیدونست که چی بپوشه. با مهربونی رفتم جلو و بهش و یه شلوار آبی تیره ی جذب دادم و بوت های مشکیشو هم دادم دستش . یه بافتنی آبی نفتیهم براش انتخاب کردم. وقتی پوشیدشون رفتم و یه کلاه و شال رنگ بافتنی شو هم دادم دستش. وقتی سرش کرد یکم از موهای طلاییشو از کلاه گداشتم بیرون و یکم رژلب و رژ گونه ی صورتی و سایه ی صورتی براش زدم و بهش گفتم:
-ساده خیلی خوشگلتری.
و با لبخند ادامه دادم :
romangram.com | @romangram_com