#عشق_و_تقدیر_پارت_89

-ایشالا همیشه همینطوری باشید... فرهاد هستی لیاقت بهترن ها رو داره ...

لبخندی زد و سرش رو تکون داد.

با بغض گفتم:

-خدافظ ...

و رفتم پالتومو پوشیدم و یکم تو اتاق موندم تا حالم کاملا خوب بشه ... بعدش کیفمو برداشتم و رفتم پایین و از همه خداحافظی کردم و رفتم خونه. همین که پامو از در گذاشتم تو با چشمای گریون مامان و قیافه ی در هم و نگران بابا مواجه شدم. دیگه واقعا نگران شدم . ترجیح دادم با بابا حرف بزنم ... حوصله ی گریه ی مامانو نداشتم. رو به روش وایسادم و گفتم:

-بابا چی شده؟

بابا گفت:

-بیا اینجا بشین بابا ... دیگه وقتشه که همه چیزو بهت بگیم...

نفس عمیقی کشید و ادامه داد:

-2 سال بعد از ازدواج من و دنیا خدا بهمون یه پسر خوشگل و توپولی داد... یه روز که پسر کوچولومون 2 سالش بود با دنیا رفته بودیم بیرون... پشت ویترین یه مغازه مشغول دید زدنای جنسا بودیم که یه لحظه از یاد پسرمو غافل شدیم...وهمون یه لحظه کافی بود برای 25 سال انتظار کشیدن... اونموقع ما نمیدونستیم که دنیا 1 ماهه بارداره... به همه ی آسایشگاه ها و بیمارستان ها سر زدیم ولی هیچ نشونی نبود... عکسشو توی روزنامه ها چاپ کردیم ولی بازم فایده نداشت... حالا دنیا با دیدین دوست تو و شباهت زیادش بهت و همینطور شرایطی که داره باعث شده که شک کنه به این که آیا این رامین ... همون رامین ما ست که 25 سال تمام منتظرش بودیم یا نه؟

مامان با گریه گفت:

-نه... نه امیر .... نه به خدا .... من شک ندارم ... مطمئنم که رامین منه.... اون بوی رامین منو میده....

وای وای وای خدای من چی داشتم میشنیدم؟ یعنی من تو تمام این سالها که تنها بودم برادری داشتم که میتونسته تنهایی هامو پر کنه و من از وجودش بی خبر بودم؟ اونم کی؟... رامیییین؟؟؟ کسی که بعد از سپهر تو اکیپ پسرا صمیمی ترین دوستم بود؟ کسی که همیشه میگفتم به اندازه ی برادر نداشته ام دوستش دارم؟؟؟ ای وای چرا انقد باورش برام سخته که از تنهایی در میام؟ چرا نمیتونم تصور کنم که برادری دارم که میتونه درکم کنه؟ که میتونه تکیه گاهم باشه؟ ناخودآگاه لبخندی نشست روی لبام و کم کم تبدیل شد به قهقه ای بلند... مامان دیگه گریه نمیکرد و با بابا هر دو با تعجب به من خیره شده بودن... همونطور که میخندیدم بغض هم کرده بودم.... دیگه خندم از بین رفت و فقط بغضم موند. قبل از این که اشکام بریزن روی صورتم بلند شدم و سریع خودمو رسوندم به اتاقم. همین که درو بستم اشکم سرازیر شد... بین هق هق بی صدای گریه هام گفتم:


romangram.com | @romangram_com