#عشق_و_تقدیر_پارت_81
-بله... چون ایشون مثل تو شوهر ذلیل نیست...
و گوله رو محکم به طرفش پرتاب کردم که پشت فرهاد قایم شد و اون گلوله خورد به پای فرهاد.فرهاد یه گوله زد به من که جا خالی دادم و خورد تو دهن سپهر که اندازه غار علی صدر باز شده بود و داشت میخندید.!! آخ جاااااان خدا خیرت بده فرهاد دلم خنک شدددد!! فرشیدم یه گوله زد تو سرش!! خدا به تو هم خیر بده فرشید جان!فرهاد اومد بزنه به فرشید که فرشید نشست روی زمین و گلوله ی برفی فرهاد بلوپ...خورد تو سر گلوریا جوون!!!! گلوریا با عصبانیت گفت:
-أه ... لعنتیاااا! ... سپهر بیا بریم داخل ... تو که نمیخوای اینارو تو بازی احمقانشون همراهی کنی؟
سپهرم لبخندی به من زد (که براش پشت چشم نازک کردم) و گفت:
-متأسفانه یا خوشبختانه همین قصد رو دارم... پس فعلا بای بای...!!
آخ آخ گلوریای بیچاره ضایع شد...
تو دلم بهش گفتم:
-عیبی نداره غصه نخور قهوه ای هم رنگیه!!!!
گلوریا رفت بالا و والریا هم که کلا تو این بازیا شرکت نمیکرد نشسته بود یه گوشه و داشت با گوشیش ور میرفت. میگفت این کارا بچه بازیه... با خوشحالی دوباره مشغول بازی شدیم. من و سپهر آخرین کسایی بودیم که میرفتیم داخل. جلوی در که بودیم دوتا پله بالاتر از سپهر بودم که یهویی برگشتم و دستمو گذاشتم روی دیوار و راهشو سد کردم. قیافه ی سپهر شبیه علامت تعجب شده بود!! خودشو جمعو جور کرد و گفت:
-میشه دستتو برداری؟ ... میخوام برم داخل...
من: نترس نمیخورمت ... اونجاهم میری ولی قبلش باید یه کاری انجام بدی...
با تعجب و تردید و یه دنیا شک پرسید:
-چه کاری؟!
romangram.com | @romangram_com