#عشق_و_تقدیر_پارت_162

-چیه؟ چیه؟ کم آوردی؟ جواب بده...جواب بده!!!!

-وای کچلم کردی کاری نداری؟

-کچل بودی....نه خداسعدی....

-زهرمار... خدافظ!!! (به به!!)

خب خیالم از این کچل مو دراز راحت شد!!! (راستش این کلمه از بچگی تیکه کلام منو سپهر بود و همیشه به هم میگفتیم... اون به من میگفت کچل مو فرفری و من بهش میگفتم کچل مو دراز!!!) آره داشتم میگفتم.... وقتی رسیدم خونه با این که خیلی خسته بودم ولی خوابم نمیبرد... بلند شدم و رفتم سراغ لپ تاپم و رفتم تو فیس بوک... اه اه همه هم آف بودن... دریغ از یه فرند آن!!! بیخیال فیس بوک شدم و رفتم تو فایل عکس ها... انقدر به عکسای سپهر نگاه کردم که دیگه به هر طرف نگاه میکردم تصویر سپهر رو میدیدم! حتی یه نقاشی ازش هم در حالتی که دست راستشو با حالت مردونه ای تو موهاش فرو کرده بود کشیده بودم و چشماشو تنگ تر کشیدم انگار که داشت به یه نفر با شک و تردید نگاه میکرد... فوق العاده شده بود.. به قدری طبیعی و زنده شده بود که بعد از دو دقیقه که بهش نگاه کردم احساس کردم که به جای عکس خودشه که جلوم ایستاده و داره با چشمای مشکی رنگ تنگ شده اش بهم نگاه میکنه و آروم چشمامو ازش گرفتم و به زمین دوختم.... به قدری نفوذ و برق چشماش زیاد بود که حتی تو عکسی که خودم ازش کشیده بودم هم کاملا حسش میکردم... وقتی سرم رو آوردم بالا متوجه شدم هوا روشنه... یا ابوالفضل ساعت 6 صبحه... مامانننن...من ساعت 4 بعد از ظهر کلاس دارم.... زود نقاشی جدیدمو بردم گذاشتم تو اتاق نقاشیم و درش رو قفل کردم... (قابل توجه دوستان عزیز که دارن این کتابو مطالعه میکنند ... آقا اینجا من یه توضیحی بدم بعد نگید سوتی داده... رها یه اتاق کوچولو که رو به روی اتاق خودش بود رو به عنوان اتاق نقاشی انتخاب کرد و تمام نقاشی هاش رو که همه هم از سپهر بود از تراس اتاقش به اون اتاقه که 30 ، 40 متر بود انتقال داد...!!) برگشتم و سریع مسواک زدم و رفتم توی تخت تمام سعی مو کردم که بخوابم و بعد از یک ساعت موفق شدم!!!!

صبح خیلی خواب آلود از جام بلند شدم... تمام بدنم کوفته بود. تا حالا سابقه نداشت من انقدر کسل و بی حوصله باشم... اونم اول صبح... میخواستم از پله ها برم پایین. اومدم نرده ها رو بگیرم که دیدیم جلّل خالق...نرده ها کو؟؟! پله ها کجا رفتن؟!! توی همین فکرا بودم که با مغز از پله ها اومدم پایین!!. اونم چند تا پله؟ بیست و دو تا پله کم چیزی که نیست که...و دیگه هیچی نفهمیدم...

آروم چشمام رو باز کردم ولی همه جا سفید بود خدایا اینجا کجاست؟... آهان...فهمیدم فهیمدم... بیمارستانه؟ آفرین رها...10 امتیاز مثبت...!!! آخ خدا...چقد سرم درد میکنه...با صدای ظریف یه خانومه به خودم اومدم :

-سلام عزیزم...بالاخره به هوش اومدی؟ خطر از بیخ گوشت گذشتا... برادرت خیلی نگرانت بود... اگر 15 دقیقه ی دیگه دیر تر میرسوندنت الان اینجا نبودی...

بعدشم گذاشت و رفت. دختره ی بیشعور!...یه دور از جونی چیزی هم نگفت...دیدی رها؟ پ ن پ کور بودم!! بیا دیوونه نبودیم که اونم خدا قسمت کرد!!! یهو همه چیز یادم اومد... عروسی هستی، نقاشی سپهر،بی خوابی... و در آخر هم غیب شدن نرده ها و پله ها... آقا قضیه داره جنایی میشه هااااا... نرده های ما رو دزد برده!!! از شدت درد چشمام رو بستم و وی هم محکم فشارشون دادم... صدای یه آقایی رو شنیدم که داشت با بابام صحبت میکرد... چشمام رو باز نکردم. فقط گوشامو تیز کردم ببینم چی میگه :

-دختر خانومتون گویا ویروس جدیدی رو گرفتن که با سرگیجه و حالت تهوع همراهه... و دیروز صبح هم همین سرگیجه بهشون دست داده...(دست داده؟؟نامحرم که نبوده سرگیجه هه؟؟!!) و باعث سقوطشون از پله ها شده و سرش هم که شکسته... تب شون هم که 42 درجه بوده... خدا خیلی بهتون رحم کرد... اگر یک ربع دیگه دیر تر میاوردینش معلوم نبود الان کجا باشن... حتی احتمال تشنج و مرگ مغزی هم براشون وجود داشته...

ای بابا چرا اینا همشون به مرگ من راضی ن؟؟خب این همه فک زدی دکتر یه دور از جون میگفتی میمردی؟؟؟!ولی خودمونیمااااااا چقد حالم بد بوده!!!.. نچ نچ نچ... دوباره یه پرستاره اومد بالای سرم و گفت :

-ولی جدی جدی خیلی شانس آوردیااااا...اگه اتفاقی برات میافتاد چی دختر؟؟؟ اگه به خاطر این بی احتیاطی میمردی چی؟؟؟

نه خیر .. مثه اینکه اینا تا منو با دستای خودشون تو گور نکنن ول کن نیستن...!!! تازه یکی نیست بگه آخه دختره ی سانسور... مگه من خودم رفتم خودمو از پله ها شوت کردم پایین؟ یا رفتم دهنمو باز کردم گفتم سرما جون مادرت بیا من تو رو بخورم؟ یا ویروس تو رو قرآن بیا من بگیرمت قول میدم خوشبختت کنم؟؟!!! والا... یه جوری میگه بی احتیاطی انگار تصادف کردم...!! پرستاره دوباره دهن گشادش رو باز کرد و گفت :


romangram.com | @romangram_com