#عشق_و_تقدیر_پارت_160
-چراااااا؟
-برو به اون دوماد گشاااااد بگو بیاد درو باز کنه...
منم نامردی نکردم از همون جا داد زدم:
دوماد گشاد... بیا درو برای خانومت باز کن!!!
تو همین موقع جیغ هستی در اومد و مامان اینا هم رسیدن. یکم دیگه گفتیم و خندیدیم و دوباره موقع خداحافظی رسید و من دوباره بغض تو گلوم گیر کرد. همه دونه دونه هستی رو بغل کردن و بوسیدن و در گوشش یه چیزایی گفتن که هستی سرخ شد و سرش رو انداخت پایین!!! و همین طور براشون آرزوی خوشبختی کردن و رفتن... همه رفته بودن و فقط منو سپهر و سوگل و فرشید مونده بودیم . فرشید و سوگل هم رفتن خداحافظی کردن و فقط موندیم منو سپهر. سپهر رفت جلو و رو به هستی گفت:
حواست باشه امشب ای بچه رو نکشیااااا!!
-نترس این بچه خوب بلده از خودش دفاع کنه....
-آره میدونم... ولی از شوخی گذشته... من همیشه تو رو مثل سوگل دوست داشتم هستی... فرهادم که دیگه داداش خودمه.. واقعا از صمیم قلبم براتون آرزوی خوشبختی میکنم.
هستی زد زیر گریه و سپهرم دستشو گرفت و سعی کرد آرومش کنه. بعدشم فرهاد رو مردونه بغل کرد و یه چیزایی در گوشش گفت... نوبت به من رسید و دوباره اون بغض لعنتی اومد سراغم. رفتم سمت هستی و آروم بغلش کردم... اونم همینطور آروم تو بغلم گریه میکرد... به زور جلوی خودمو گرفته بودم که گریه نکنماااا... هستی رو از خودم جدا کردم و با بغض و صدایی گرفته گفتم :
هستی برو...امیدوارم واقعا خوشبخت بشی و همیشه مثل امروز و حتی بیشتر هم عاشق هم باشید...خدافظ...
و دوباره بغلش کردم و ادامه دادم :
هستی اگه کاری داشتی من بیدارم...
-رها...خیلی دوست دارم....منم برات آرزوی خوشبختی میکنم... واقعا از یه خواهر هم بیشتر دوستت دارم...
romangram.com | @romangram_com