#عشق_و_تقدیر_پارت_158
-سلام... برو دیگه الان میرن ما جا میمونیمااااا...
-خیلی پرویی به خدا...
-مرسی...
سری تکون دادم و راه افتادم دنبال ماشین هستی اینا... صدای آهنگو زیاد کرده بودم و با سرعت خیلی بالا داشتم میرفتم دنبالشون. با فرهاد کورس گذاشته بودیم! تا اون میرف جلو من از بغلش لایی میکشیدم و میرفتم جلو... بعد دوباره اون لایی میکشید و میومد جلو!!!! خلاصه تا رسیدن به خونه رو همین طوری مثل این اوسکولا گذروندیم... البته ناگفته نماند که کلی با سپهر چرت و پرت گفتیم و خندیدیم!! وقتی رسیدیم تا از ماشین پیاده شدیم فرهاد اومد پیش من و سپهر که هنوزم داشتیم میخندیدیم و گفت :
-دختره ی سرتق شاید ما میخواستیم این مهمونا رو بپیچونیم و بریم یکم دوتایی اختلاط کنیم .... چرا بیخیال ما نمیشی؟!
-خب منم واسه همین ولتون نکردم دیگه... بابا 24،5 سال که فامیل بودین 1 سالم که نامزد... بسه دیگه أیششش...
همون موقع هم هستی صداش در اومد...:
ای فرهاد در به در بیا این درو باز کن پوکیدم تو ماشین!!!!!!
سپهر در حالی که میخندید گفت:
بفرما شا دوماد....شروع شد... از همین امشب دیگه نفس هم نباید بدون اجازه بکشی...!!!
هستی دوباره از تو پنجره ی ماشین داد زد:
-سپهر دو به هم زنی نکناااااااا میام میزنم له ات میکنم!!!!
-اوه اوه ... چه عروس بد اخلاقی...انگار از وحشی اومده!!!!!
romangram.com | @romangram_com