#عشق_و_تقدیر_پارت_156
-هستی ... هستی دیوونه داری ازدواج میکنی... اونم تو این بی شوهری.... بعد به جای اینکه خوشحال باشی داری گریه میکنی؟ من و این سوگند خاک به سر باید گریه کنیم که سرمون بی کلاه مونده.... هستی؟... ببین شوهرتم که از این آدمای بیریخت و افغانی نیست که.. ببین .. فرهاده هاااااا... همونی شد که همیشه میخواستی؟!!!!
ولی فاییده نداشت... همونطوری داشت گریه میکرد .... دیگه نتونستم بغضمو نگه دارم... از طرفی هم نمیتونستم هستی رو از خودم جدا کنم ... دیگه واقعا نمیتونستم خودمو نگه دارم... سرم رو توی گردن هستی قایم کردم و آروم به اشکام اجازه ی سرسره بازی دادم.... ولی بازم سعی داشتم هستی رو آروم کنم.... در گوشش میگفتم :
-هستی .... هستی گریه نکن... هستی آرایشت خراب میشه هااا....
بالاخره بعد از 10 دقیقه هستی رو از خودم جدا کردم... وقتی چشمای خیس منو دید سریع گفت :
-ببخشید رها... من میدونستم تو دوست نداری جلوی بقیه گریه کنی.... معذرت می...
انگشتم رو گذاشتم نوک بینی خوش فرمش و گفتم :
-هیشششش.... برو...
دوباره با فرهاد راه افتادند... من هنوزم دلم پر بود برای همینم بدون اینکه سرم رو بلند کنم که کسی متوجه خیسی چشمام بشه راه افتادم به طرف انتهای باغ... یه کوچولو دیگه گریه کردم و بعد با دستمال آروم صورتم رو تمیز کردم... خدا رو شکر آرایشم خراب نشده بود... وقتی برگشتم کنار سوگند آروم در گوشم گفت :
-خوبی؟
سرم رو تکون دادم که یه بوی خوب و خیلی خیلی آشنا پیچید توی مشامم... سرم رو برگردوندم طرف سپهر که حالا کنارم ایستاده بود. دستشو انداخت دور شونم و محکم فشارم داد و گفت :
-رهایی من چطوره ؟
با اعتراض گفتم :
-آیی... رهایی شما له شد ول کن دستمو بابا مگه دزد گرفتی؟!!
romangram.com | @romangram_com