#عشق_و_تقدیر_پارت_153

-آقا اینو برای من خونداااا!

حامد گفت :

-چطوغ؟!!!(همون چطور خودمون)

-ای بابا مگه ندیدید گفت معنی اسم تو آسمونه پاکه خب سپهرم معنیش آسمونه دیگه...

هستی : خودت داری میگی آسمونه پاک....معنی اسم تو آسمون هست ولی از نوع آلوده ش!!!

همه مون خندیدیم و نشستیم به حرف زدن... اونقدر گرم صحبت بودیم که متوجه گذر زمان نشدیم.... آخر شب همه برگشتیم خونه... منم رفتم توی تراس و زل زدم به نقاشی های سپهر که بهم چشمک میزدن. به جرعت میتونم بگم بهترین نقاشی هایی که تا حالا کشیده بودم همینا بودن... خداییش هم فوق العاده شده بودن... دوباره طبق معمول بی خوابی زده بود به سرم ولی این دفعه از خوش حالی. نشستم جلوی بوم سفید و رفتم تو فکر اینکه چی بکشم . البته میدونستم میخوام چی بکشم داشتم به انتخاب زمینه و تم ش فکر میکردم. در آخر هم تصمیممو گرفتم و دست به کار شدم.........

کش و قوسی به بدن کوفته م دادم و نگاه تحسین آمیزی به نقاشی رو به رو کردم... یه پسر جذاب و خوش پوش که روی یه نیمکت نشسته بود و خم شده بود و ساعد دستاشو روی پاهاش گذاشته بود و انگشتاشو توی هم قلاب کرده بود. اون پسر کسی جز سپهر نبود. اون نقاشی رو هم گذاشتم کنار اونای دیگه تا خشک بشه و خودم رفتم که بخوابم....

عروسی هستی نزدیک بود و من تقریبا کل پاساژو گشته بودم با سلنا... فقط یه طبقه ی دیگه مونده بود که گویا بخت با ما یار بود و از همون جا لباسمو گرفتم. یه پیرهن دکلته ی نقره ای که قسمت بالاش طرح های آبی داشت و دامنش هم از زانو به بعد یه حالت ماهی داشت و از پشتش هم کاملا بلند بود. در واقع جلوش کوتاه بود و پشتش بلند... کفش هام هم نقره ای بود و بند هاش آبی.... بالاخره روز تولد سپهر رسید ولی جشن نگرفت. بلند شدم و لباسامو پوشیدم و راه افتادم به سمت خونه ی خاله درسا اینا. از کادویی که برای سپهر آماده کرده بودم مطمئن بودم... وقتی سپهر از پله ها اومد پایین بلند شدم و وایسادم و در حالی که دستمو توی دستش که برای سلام جلوم دراز کرده بود میذاشتم گفتم :

-سلام... تولدت مبارک آقا پسر!!!

سپهر خندید و جواب داد :

-مرسی... تولد تو هم مبارک!!!!

خم شدم و از کنار مبل استیلی که روش نشسته بودم بوم رو برداشتم و به طرفش گرفتم و با حالت با مزه ای گفتم :

-بفرمایید ناقابله... برگ سبزی ست تحفه ی درویش!...


romangram.com | @romangram_com