#عشق_و_تقدیر_پارت_136
-وااای سوگند بیخیال اون لباسه شووو... چشمت گرفته شااااا...گیر دادیا...
در نهایت همکاری بچه ها (انگار میخواستن دزد بگیرن...همچین مشورت میکردن انگار یه مسئله ی مهم حکومتیه!!!!) یه پیرهن فوق کوتاه که یه وجب بالای زانوم بود و رنگشم صورتی خیلی کم رنگ کثیف بود رو انتخاب کردم و پوشیدمش. خیلی تنگ بود و کوتاه. دکلته بود و مدل چروک داشت. خیلی خوشگل بود. یه جفت کفش پاشنه 10 سانتی که روش بند بندی بود و همرنگ لباسم بودش رو هم پوشیدم و رفتم زیر دست هستی و سوگند. هستی تند تند آرایشم میکرد و سوگندم داشت موهامو اتو میکشید. هرچی جیغ جیغ کردم به هستی که ولم کنه تا خودمو ببینم چه جوری شدم و نمیخوام آرایشم زیاد باشه ولم نکرد. سوگل و سلنا رفتن پایین پیش شوهر جووووناشون.! وقتی هستی کارش تموم شد هیکل کوچولوشو از روی صورتم کنار برد . و من تازه تونستم خودمو ببینم. وای بچه ها چه کرده بودن... خیلی خوشگلتر شده بودم. رنگ لباسمم خیلی به پوستم میومد. وای دوباره باید برم سولاریوم ...إی خداااا چی میشد منو خودت برنزه میکردی ؟؟ خلاصه بلند شدیم و رفتیم پایین پیش بقیه. سپهر با یه لبخند تحسین آمیز داشت نگاهم میکرد. یه جایی خونده بودم که غیرت نشونه ی عشقه ولی سپهر اصلا روی لباسای من حساس نبود و گیر نمیداد که اینو نپوش اونو بپوش... پس... پس یعنی دوستم نداره... یه بغض کوچولو نشست توی گلوم. ولی سعی کردم بروزش ندم و تا حدودی هم موفق شدم . همونطور رفتیم و و کنار سوگند نشستم. همین که این باسن مبارکمو گذاشتم زمین دنیا یا همون مامان خودمون صدام زد و گفت:
-إ... رها جان؟ زشته بلند شو شربت بیار... (أه أه أه ... باز دوباره چشمش افتاد به دوستای من جوّ گرفتش...فازمتر!!!!)
یه چشم غره بهش رفتم که یعنی مگه من نوکرتم؟ بعدم صدامو انداختم تو سرم و داد زدم:
-گلی... گلی چند تا شربت بریز بردار بیار...
صداش اومد:
-چشم خانوم جان... الان میارم. یکم که گذشت همه ریختن وسط و داشتن میرقصیدن. دلم نمیخواست توی تولدای خودمونی مشروب باشه واسه همینم به بابا گفتم بساطشو جمع کنه. وسط داشتم با سوگند میرقصیدم که دیدم یکی دستمو گرفت و گفت:
-سوگند خانوم... 2 دقیقه این رها خانومو به ما قرض میدی؟
سوگند خندید و گفت:
-خواهش میکنم آقا سپهر ... همچین تحفه ای هم نیست... قابل شما رو نداره...
جیغ زدم:
-بیشووووور
سپهر دستمو کشید و گفت:
romangram.com | @romangram_com