#عشق_و_تقدیر_پارت_128
دلم سوخت براشون این چند جلسه رو خیلی باهاشون کار کرده بودم و فکر میکنم مغزشون پوکیده بود...! ولی نمیخواستم زود وا بدم فکر کنن خبریه برای همینم گفتم:
-بچه ها فکر نکنید که من دوست ندارم که بهتون همش درس بدم و وقت آزادی نداشته باشید ولی میدونید که فاینال نزدیکه و ما هم تازه با بقیه هماهنگ شدیم... برای همینم وقت آزادی نداشتین اگر من درس ندم دوباره عقب میمونین و جلسه ی بعد باید دوباره بیشتر بهتون درس بدم... حالا فکراتون رو بکنید و به من بگید...
کل کلاس گفتن که الان وقت آزاد بدید ولی جلسه ی بعد عقب افتاده گیشونو جبران کنم . منم قبول کردم و کلاس ترکید... من تنها معلمی بودم که کاری به اینکه پسر و دختر کتار هم بشینن نداشتم... غرق فکرام بودم که صدای نازک یکی از دخترای کلاس رو شنیدم:
-خانوم رادمنش؟
با لبخند گفتم:
-جانم؟
گفت :
-میشه شماهم بیاید تو جمع ما بشینین؟
از خدام بود که برم...همیشه دوست داشتم توی همه ی جمع ها باشم و با همه احساس راحتی میکردم برای همینم گفتم:
-حالا که خیلی اصرار میکنی میام...
همه خندیدن و من هنوز نشسته بچه ها شروع کردن... یکی جوک میگفت یکی یه خاطره ی بامزه تعریف میکرد و منم فقط ریسه میرفتم. شایان گفت:
-رها نوبت شماست...
گفتم :
romangram.com | @romangram_com