#عشق_و_تقدیر_پارت_108

-رها... رها خوبی؟

سرم رو تکون دادم و با صدای گرفته ای گفتم:

-سپهر...من...من نمیخوام ازدواج کنم... من...

سپهر انگشتشو گذاشت نوک بینیم و گفت:

-هیششش... هیچی نگو ... میدونم... الانم بلند شو بگیر بخواب...

صدای سلام و احوالپرسی از پایین داشت میومد.سپهر گفت:

-بدو بگیر بخواب وگرنه این آریا رفته تو پاچه ات!!

وقتی پیشم بود و باهام حرف میزد همه چی یادم میرفت... پقی زدم زیر خنده و رفتم تو تختم. سپهر دستمو گرفت و گفت:

-زود بخواب منم نمیذارم کسی مزاحمت بشه... شب به خیر...

داشت از اتاق میرف بیرون که صداش کردم:

-سپهر؟...

سپهر : جانم؟

من: ممنونم...


romangram.com | @romangram_com