#عشق_و_تقدیر_پارت_104
من: سلام... بله؟
مامان: تو آدم نمیشی نه؟
من:أه ه ه ه ه ... دوباره زنگ زدی اعصاب منو بهم بریزی ؟ بابا بیکار میشی پاشو برو خونه دوستات انقد به من زنگ نزن...من کار دارم مثه تو که علاف نیستم.
مامان: امشب زودتر بیا مهمون داریم...
من: أی بابا ... آخرش من کارمو به خاطر همین مهمونیای مسخره تو از دست میدم . . .
و گوشی رو قطع کردم و دوباره رفتم سر کارم. مؤسسه زبانی که تو تدریس میگردم هم کار باز سازیش تموم شده بود و از هفته ی دیگه دوباره میرفتم سر کارم.... زود رفتم خونه و دیدم کل خاندانمون اینجان... یا علی چه خبره اینجا؟؟؟!! توی اتاقم بودم. تازه از حموم اومده بودم و داشتم لباسامو تنم میکردم که در زدن. گفتم:
-هر کی هستی دو دقیقه صبر کن تا لباسامو بپوشم بعد بیا تو...
هستی: رها هستی م بذار بیام تو کارت دارم...
من: خب هستی که هستی ... دارم میگم لختم بیشوووور!!!
هستی خندید و گفت:
-خیله خب بدوووو...!
وقتی لباسامو پوشیدم گفتم:
-بیا تو .
romangram.com | @romangram_com