#عشق_‌کیلویی‌_چند_پارت_355

شریف دقیقا میلی متریم وایسا باهام هم قدم شد

چشمم به فرسام افتاد که با غیض نگام میکرد

تا دید نگاش میکنن قدم هاشو تندتر کرد اومد کنارم وایساد

اروم دم گوشم زمزمه کرد : این مرتیکه کنار تو چه غلطی میکنه

منم اروم گفتم : نمی دونم خودش اومد

هیچی نگفت فقط بیشتر بهم چسبید

شریف بلند گفت : همه با یه ماشین میریم

سوار شدیم اقا ماشین نبود که اتوب*و*س بود بزرگ جا دار مطمئن

خخخ

شریف شروع کرد به توضیح دادن درباره شهر

هیچی حالا واسه ما تور لیدر شد

بالاخره رسیدیم پیاده شدیم ساعت حدودا 5 بود

جانی : دخترا بیاید همرام

همه افتادیم دنبالش دره یه سالن نباتی رنگو باز کرد

رفتیم داخل

به به عالی بود یه سالن بزرگ که بر خلاف ظاهرش حسابی تجلماتی بود جانی :لباساتونو طبقه بالاس ارایشگرم میاد اونجا

رفتیم بالا

romangram.com | @romangram_com