#عشق_کیلویی_چند_پارت_195
گوشیو برداشتم دیدم تیسا
دستمو رو صفحه کشیدم تماس برقرار شد
من : بله
تیسا : روشا این نزدیکیا پاساژه وایسا
من : باشه
نباید برای این مسئله مسخره اعصابم بهم میریزه امروز روز تفریحه
رفتیم پیش پاساژ پارک کردیم پیاده شدیم
هیلا : انقدر دلم دامن کوتاه کرپ با نیم تنه همون رنگ ساده میخواد
پالیز : دلت چه چیزای چرت پرتی میخواد
هیلا کفششو در اورد میخواست بزنه تو ملاجه پالیز که فرار کرد ...
😶😂
همه راه افتادیم توی پاساژ
شهریار ( آتردین )
رفتیم دراز کشیدیم یه چرت زدیم ساعت شد 8 شب
دیدم اینا همه بیدارن دارن حاضر میشن منه بدبختو بیدار نکردن
انقدر اعصابم خورد شد
من: دست شما درد نکنه یه موقع منه بدبختو بیدار نکنید
romangram.com | @romangram_com