#عشق_کیلویی_چند_پارت_156
پالیز : من مجبورم شریف خودش دوستاشو می فرسته طرف ما تا عکس العملمونو ببینه
من : خوب باشه تسلیم خوبه
پالیز : اوهوم حالا بهتره بریم
...........
شیش
رادوین (پایا)
پالیز زودتر از من جدا شد اومد بره که دستشو گرفتم بلا فاصله دستاشو کشید گفت : دوست ندارم بچه ها چیزی بفهمن باشه ؟ امیدوارم ناراحت نشی
من: باشه چشم
وووووااااااای بالاخره اشتی کردیم
هم من همپالیز خیلی خوشحال اومدیم بیرون رفتیم سمت میزمون نشستیم
سامی داشت مشکوک نگام می کرد منم خیلی عادی یه لبخنده ژکوند تحویلش دادمرومو اونور کردم ( بعله یه همچین ادم خونسردی هستم من)
پالیز ( سرمه )
منو رادی اومدیم بیرون رفتیم سر میزامون نشستیم
آپاما : چیزی شده ؟نیشت چرا بازه تا بناگوشت پیداست تو پایا اون پشت مشتا چیکار می کردین
من : هیچی بابا پایا کیه دیگه
آپاما از اون نگاها که میگه اون موجوده چهارپا تو ذهنت خودتی بهم انداخت ( خداییش می بینید چقدر نگاهش حرف داش?😂)
romangram.com | @romangram_com