#عشق_در_وقت_اضافه_پارت_202
با دندان هایش به جان لبانش افتاده بود.
وقتی لبش خون افتاد، شروع به جویدن ناخن هایش کرد.
نارسان با ملایمت دستش را از دهانش بیرون کشید و روی دنده گذاشت.
دست خودش را هم روی دست شادان گذاشت.
تا خانه هر کدام در فکر خودشان بودند.
نارسان شاد از پدر شدن.
شادان غمگین.
ناراحت و دلگیر از همه چیز.
با خود فکر کرد:
-شایان و نارسان هر دو فدای من شدند.
نارسان به خاطر او با یلدا به هم زده بود.
و شایان به خاطر شادان با نگاه به هم زده بود.
به خود پوزخندی زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com