#عشق_چیز_دیگریست__پارت_92
- یزدان با لبخندی کشدار رو به مرجان: مرسی دختر خاله از دعوتت ولی این نقده و منم که میشناسی. بریم رها جان.
- (آروم) : مرگ و رها جان. حیف که این مرجان بد عصبیم میکنه و الا جای نسکافه خوب چیزایی برا تقدیم کردن داشتم.
- (با لبخند): عزیزم کم لطفی میکنی. به نظر من هز چیزی از طرف شما بهترینه. راستی رها مامان و فرانک جون از من خواستن باهات صحبت کنم که تو این یکی دو هفته یه روزی که سرت خلوت تره و دوست داری رو بگی تا یه جشن کوچیک برای اعلام نامزدیمون بگیرن تا شما عملت که انجام شد ایشالا به خیر و خوشی عروسی رو بگیریم.
- لازم نکرده. دلیلی نداره چیزی به کسی بگیم. شاید شانس آوردم زیر عمل مردم و خلاص شدم از این ازدواج تحمیلی.
- رها خدا نکنه. تو به خوبی عملت انجام میشه. قبل عمل هم یه مهمونی میگیریم حالا دوس داشتی خودت زمانش رو تعیین کن نداشتی برنامه های کاریمون رو بهشون میدم خودشون یه روزی رو انتخاب کنن.
- (در حالیکه دندوناش رو روی هم فشار میداد): میدونی دلم میخواست الان چیکار کنم؟
- بله عزیزم. خیلی خوب هم مبدونم. دندوناتو انقدر فشار نده رها خانوم. اگه دختر خوبی باشی و دست از لجبازی بر داری الان به این روز نمی افتی.
- میدونی چیه؟ نمیخوام ریختتو ببینم. جلوم پیدات نشه وگرنه هر چی از دهنم دراد بهت میگم.
- (با عصبانیت): واقعا خجالت داره رها. دیگه شورشو در آوردی. تمومش کن.
- اصلا میدونی چیه؟ هنز که زنت نشدم. پس نه بهم بگو چیکار بکنم چیکار نکنم و نه مجبورم قیافت رو ببینم. تو هم دستوراتو نگه دار برا وقتی زنت شدم آقای دکتر.
- باشه. اصلا مسئله ای نیست. دیگه دور و برت پیدام نمیشه تا جایی که ممکن باشه خانوم شایگان. با اجازه. (و با قدمهایی سریع و به سرعت برق از جلوی رها میگذره)
romangram.com | @romangram_com