#عشق_چیز_دیگریست__پارت_70
- هان چی شد؟ ادبت کرد؟ گفت با من باید چطوری رفتار کنی؟ گفت حق نداری سرم داد بزنی؟ دعوام کنی؟ اذیتم کنی؟
- بله بله. گفتن تا وقتی دختر خوب و خانوم و حرف گوش کنی بودی منم باهات خوب و مهربون و خوش اخلاق باشم. اما اگه رو دنده لج و لج بازی و حرف گوش نکنی رفتی ادبت کنم. اونم حسابی.(و با یه لبخند پهن در حالیکه از اتاق خارج میشد): به ادامه خوابت برس دختر خوب.
*****
(دوباره شب از راه رسید و این درد با شدت هرچه تمام تر حضورش رو به رها اعلام میکرد. از یه طرف درد بی طاقتش کرده بود و از طرف دیگه این سکوت سرد و سنگینی که در خونه حکمفرما بود. رها که توانی برای بلند شدن از تخت دز خودش نمی دید و یزدان هم که گویی به کل فراموشش کرده بود.)
- (چرا رها خانوم؟ چرا به خودت میپیچی؟ چرا انقد کلافه ای؟ ها؟ مگه دلت نمی خواست کاری به کارت نداشته باشه؟ مگه نمی خواستی حتی صداشم بشنوی؟ پس چرا الان اینجور به در زل زدی؟ چرا با هر صدای پایی چش میدوزی به در و منتظری که این در وا یشه؟ واسنکه دق کردم از بس رو این تخت نشستم. وگرنه واسم اصلا اهمیتی نداره که یزدان از این در تو بیاد یا نه. اه کاش لااقل صبحی با رباب خانوم یه کم عین آدم حرف زده بودم که الان یه سر بهم میزد. عوضی اصلا واسش مهم نیست بیاد ببینه من مردم، زنده ام، اصلا نفس می کشم.): خیلی نامردی. خیلی.
- (سرش رو از لای در تو میاره و): ببینم کی نامرده؟ احیانا با بنده که نبودین سرکار خانومه خوش اخلاق؟
- (با عصبانیتی ساختگی برای اینکه مبادا بفهمه که چقدر منتظر بوده تا این در رو باز کنه): قطعا منظورم جنابالی بود. اینجا یه نامرد بیشتر نداریم. از ظهر تا حالا راتو کشیدی رفتی نگفتی یه بیای ببینی من مردم یا زنده. اینجوری داری امانت داری میکنی؟(و روش رو بر میگردونه)
romangram.com | @romangram_com