#عشق_چیز_دیگریست__پارت_68
- (با داد و عصبانیت): بچه حودتی. خودتی. ازت بدم میاد. ازت متنفرم. میخوام سر به تنت نباشه. بمیری.(و خودش رو روی تخت پرت میکنه و زار زار گریه میکنه) (یاشا خیلی نامردی. خیلی. آخه چرا این کارو کردی باهام. دیگه هیچوقت عاشق هیچ مردی نمی شم. امیدوارم بدبخت شی. بچه ات... (با ترس و وحشتزده انگار که قراره همین الان نفرینش عملی بشه): وای نه نه. غلط کردم خدایا. خدایا تو رو خدا مواظبش باش. خیلی. هر چی درد و بلا قراره سر اون بیاد سر من بیار. خدایا خوشبختش کن. خوشحالش کن. خدایا یه دختر تپل خوشگل ماه بهش بده. به هز چی میخواد برسه.)( و دوباره صدای گریه اش که با صدای نفس نفس زدن ها و سرفه های خشکش قاطی شده بلند میشه)
- (رها بسه. خواهش میکنم. خفه شدی دختر. آخه چرا با خودت اینچوری میکنی. رها ... واقعا رها با یه دختر بچه 4 ساله مو نمی زنی. همون لجاجت ها. همون سر سختی ها و پا به زمین کوبیدن ها. و در نهایت تنها دستاویزت گریه. رها به خدا دلم الان اونجاس. پیش ت. با هر سرفه ای که میکنی من جات درد میکشم. باور کن دلم میخواست همین الان میومدم و تو بقلم میگرفتم و انقدر تکونت میدادم تا گریه هات تموم شه. تا آروم بگیری. اما چه کنم که نمی شه. میدونم هرچی بیشتر به سازت برقصم دیرتر به نتیجه می رسیم. دیرتر همون رهای سابق میشی. دیرتر با شرایط کنار میای. رها منو ببخش و بدون حال من الان حال همه مادراس وقتی بچه هاشون رو دعوا میکنن.)(ناخوداگاه یاد مادرش و دعواهای همیشگیش وقتی از دیوار راست بالا میرفت افتاد. یاد 7 سالگیش و اون روز که مرجان رو دور از چشم مامانش از خونه بیرون انداخت و مرجان که دستش به زنگ نمی رسید ساعت ها پشت در مونده بود تا پدر از راه برسه و اون رو با خودش بیاره تو. اون روز یه کتک مفصل از مامانش خورده بود. تا اون روز هیچوقت مامانش دست روش بلند نکرده بود. حتی پدرش هم ازش حمایت نکرده بود. انقدر از دست مامانش ناراحت شده بود که وقتی پدر اومد اتاقش و ازش خواست بره از مامانش عذر خواهی کنه اون با عصبانیت تمام داد زده بود اون مامانه من نیست. من دیگه دوسش ندارم. بعد از چند دیقه ای که برای روح پر از شیطنت اون همچون قرنی گذشته بود و کسی هم برای دلداری دادنش نیومده بود تصمیم گرفته بود برای اثبات بی اهمیت بودن این بی محلی ها بره تو حیاط و با توپش بازی کنه. زمانیکه از مقابل درب آشپزخونه میگذشت صدای گریۀ مامانش پاهاش رو سست کرده بود. تو باورش هم نمی گنجید که مامانش گریه کنه. همیشه اونو محکم و با لبخندی گوشه لبش دیده بود. سرش رو برگردوند که از در بره بیرون تا مبادا مامانش خجالت بکشه از اینکه گریه اش رو دیده که سینه به سینه پدرش شده بود. اون روز پدر این رو بهش فهموند که مادرش مثل تمام مادرای دنیا وقتی مجبور میشه پسرش رو دعوا کنه به جای هر قطره اشکه اون هزاران بار گریه میکنه. بهش فهمونده بود که همونقدر که تو تو اون لحظه ناراحتی مادرت صد برابر ناراحته و همین باعث شده بود که یزدان از اون روز به بعد بشه بهترین پسر برای مامانش. از اون روز یاد گرفت که قبل هر کاری فکر کنه و اگه اون کار غلط بود هرچقدر هم که دلش میخواست، انجامش نده.)(گریه رها به خق خقی آروم و بی صدا نزدیک شده بود که یزدان از تحت بلند و با سینی صبحانه به طرف اتاق رها رفت. با لبخندی به لب وتقه ای به در، در رو باز و داخل شد): رها اگه خسته شدی از گریه کردن و تموم شده ناله هات بیا با هم صبحانه بخوریم.(و سینی رو روی تخت گذاشت و خودش هم روی مبل کنار تخت نشست)
- سینیتو وردار از اتاق من برو بیرون. کوف بخورم بهتر از اینه که بخوام با تو چیزی بخورم.
- خوب مهم نیست. تو نخور خودم میخورم. چقدرم خوشمزه ست. واقعا حرف نداره. رها مطمدنی نمیخوری؟ (یه لقمه دیگه تو دهنش میذاره) . راستی حواست هست که تا یه چیزی نخوری از قرصات خبری نیست که؟ فقط خواستم یه یاداوری کرده باشم.(و دوباره مشغول درست کردن لقمۀ بعدیش شد. که رها با حرص لقمه رو از دستش کشید و تو دهنش کذاشت)
- حیف که پا ندارم والا عوض اینکه التماس تو کنم و چیزی بخورم خودم می رفتم برا خودم قرصامو می خریدم.
- (با خنده ای سرخوش): خوب پس حالا که پا نداریو ناچار پات پیش من گیره عوض حرص خوردن بلا با خوش اخلاقی یه صبحانه مفصل بخوریم تا هم قرصاتو بدم هم ببینی چقد همه چیز قشنگ تره اگه به جای لجبازی و خود خوری لحظه های قشنگ برا خودت بسازی.( و یه لقمه دیگه به دست زها میده و لیوان شیر رو جلوش میگیره و با مهربونی ای که دوباره به نگاه و صداش برگشته): بیا یه کم هم از این بخور ببین چه خوشمزه ست.
- (رها ببین دوباره مهربون شده. آخه چطوری دلت میاد انقدر آزارش بدی. آخه گناه اون چیه که دازه بی هیچ حرف و منتی پرستاریتو میکنه. ببین اگه دست از لجبازی هات بر داری میبینی چقدر خوب و همربون میشه. باور کن لذتی که از بودن با یزدان میتونی حس کنی هیچوقت حتی یک صدمش رو هم یاشا بهت نداده. فقط کافیه چشاتو یه کم وا کنی. وای باز تو شروع کردی؟ ولم کن بابا. اگه انقد درد نداشتم عمرا تحملش نمی کردم. همچین دلم میخواد یکی بزنم زیر سینی که حالش جا بیاد. رها باز شدی همون بچۀ لجبازا. به کی دروغ میگی آخه؟ به خودت؟ تو نگات تو بند بند وجودت این ذوق و خوشی مهربونی دوباره یزدان موج میزنه. هر لقمه ای از دستش میگیری با آنچنان لذتی میخوری که یه کورم حسش میکنه. نگاهت گرم شده. دردات یادت رفته. حالا بازم میخوای انکارش کنی؟ خوب تو که میدونی من طاقت اینکه کسی دعوام کنه، سرم داد بزنه، بهم بی محلی کنه رو ندارم. همه اینام از همینه. باشه رها جون. باشه. به منم دروغ بگو. مهم نیست)
- رها خانوم کجایی بابا؟ دو ساعته لقمه رو جلوت گرفتم. دستم درد گرفت بابا. هم لقمه درس کنی هم دو ساعت نگهش داری هم جای تشکر بهت اخم و تخم کنن. رها بابا یه لبخندی چیزی بزن بابا. به خدا نمیگم کم آوردی..... آها. حالا شد. خوب چون دختر خوبی بودی و صبحانتو خوب خوردی بیا اینم قرصات. (با یه لبخند مرموز): و اگه قول بدی تا شب همینجوری دختر خوبی باشی یه جاییۀ خوبم پیش من داری. حالا یه کم استراحت کن.
- (چتئ رو روی رها کشید و از اتاق بیرون رفت. و با خروجش از اتاق انگار اون آرامش لحظه ای رو هم از اتاق خارج کرد و دوباره رها رو با دنیای از وهم و خیال و دلتنگی ها تنها گذاشت.)
- (صدای زنگ تلفن): سلام دکتر نیکنام. احوال شما؟ خانوم نیکبخت خوبن؟
- نه بابا چه زحمتی؟ اختیار دارین.
romangram.com | @romangram_com