#عشق_چیز_دیگریست__پارت_175
- (هنوز چند قدم دور نشده یزدان صداش میزنه و در حالیکه نگرانی تو صورتش موج میزه): رها قولت که یادت نرفته؟ کار احمقانه ای نکنی. باشه؟
- باشه فدات شم.(دستی تکون میده و دور میشه. یزدان هم به سمت اتاق عمل میره در حالیکه تمام فکرش مشغوله رهاست. انگار یکی تو وجودش فریاد میزنه که رها داره میره اون آزمایشه لعنتی رو بده. اما هیچ راهی برای اینکه جلوشو بگیره نداره. نا چار باز سعی میکنه خوش خیال باشه و از در اتاق تو میره)
- آقا امکانش هست مسیر رو عوض کنم؟ راستش باید برید ولیعصر خ...(آخ جون. بالاخره از شرش خلاص شدم. باید همین امروز آزمایشو بدم. و الا دیر میشه و دیگه نمی تونم کاریش کنم. دو روزه دیگه میشه 5 هفته. رها احمق نشو. رها این دیوونگیه. تو که بهتر میدونی. وای تو چرا انقدر بد فکری. دکتر فرخ کارش حرف نداره. میدونی چند ساله کارشه؟ خیالت تخت. هیچی نمی شه. بهت قول میدم. بیخود نگرانی.)
...
- خانومه شایگان بفرمایید داخل.
- (با یه لبخند): سلام دکتر فرخ.
- به به خانومه شایگان. احواله شما؟ خوبی دخترم؟
- ممنون دکتر.
- جه خبرا؟ ببینم کار چطور پیش میره؟ دوست داری؟
- خیلی. واقعا لذت میبرم از کارم دکتر.
- خوشحالم. .اقعا خوشحالم برات. ببینم بی خبر اومدی. مشکلی هست؟
- (با من من): راستش دکتر من باردارم و ...
romangram.com | @romangram_com