#عشق_چیز_دیگریست__پارت_162
.
- کمربند هواپیما رو باز و با بی حالی از جاش بلند میشه
- (با نگرانی): رها چیه؟ طوری شده؟
- نمیدونم حالم بده. نمی تونم نفس بکشم انگار. سرم گیج میره باز. یه حسه بدی دارم یزدان.
- آروم باش عزیزم. یه آبی به دست و روت بزن بهتر شی. آخه تو چت شده؟ ببینم رها قبلا هم تو هواپیما اینجوری میشدی؟
- نه نه.
- بعد از اینکه آبی به صورتش میزنه دوباره روی صندلیش بر میگرده و با حالی خراب دعا میکنه زودتر هواپیما فرود بیاد. هنوز نیم ساعتی از پرواز نگذشته حالت تهوع بدی به سراغش میاد. اما فقط احساسشه. رها مستاصل بی تابی میکنه و اشک آروم از چشمش فرو میریزه و یزدان با اعصابی خراب تنها به مالیدنه آرومه پشت رها و فشار دستش بسنده میکنه. مهماندار برای کمک به سمتش میاد و یه لیوان آب بهش میده اما رها حتی از فکر نوشیدنه چند قطره هم دلش به هم میخوره.
- بالاخره با هر بدبختی هواپیما فرود و رها همچون زندانی رها شده به سمت خروج هجوم میبره. هوای آزاد حالش رو بهتر و روی زمین حس خوبی بهش برمیگرده. حالش هم کم کم بهتر میشه. به فرودگاه که میرسن سریع یه دوش میگیره و به تخت میره تا کمی استراحت کنه. درست بر عکس همیشه که وقتی به مسافرت میرفت خواب رو به کل فراموش میکرد و از لحظه رسیدن در گشت و گذار بود تا زمانیکه بر گرده.
- یزدان هم پس از یه دوش کوتاه به رها ملحق میشه و در کنارش روی تخت میشینه و در حالیکه موهاشو نوازش میکنه به فکر فرو میره تا شاید دلیل حال این چند وقته رها رو بفهمه اما هر چی بیشتر فکر میکنه کمتر به نتیجه میرسه.
- رها با حالت تهوع بدی از خواب میپره و به سمت دستشویی خیز بر میداره و یزدان هم مستاصل پشت سرش.
- آخه رها تو چته؟ چرا اینجوری شده؟
romangram.com | @romangram_com