#عشق_چیز_دیگریست__پارت_153

.

.

- روزها مثل برق از پی هم میگذشتند. حالا یکسال از ازدواجشون میگذشت.یکسالی که یزدان بارها و بارها رها رو توجیه کرده بود که باید صبر کنه تا زمانیکه خدا خودش بخواد بهش بچه ای بده. کم کم صبر و بردباری رو برای رها معنی میکرد. هر زوط چیز جدیدی از زندگی یاد میگرفت. چیزایی که بیشترش رو مدیون یزدان بود و تمام محبت هاش. یزدانی که هیچوقت از اینهمه تحمل کردن پشیمون نشده بود. سخت بود برای کسی که همیشه هر کاری رو با فکر و منطق انجام میداد تحمل اینهمه بی فکری های رها. بی فکری هایی که گاهیی تا مرز جنون میبردش. اما صبورانه مثه یه بچه میشست و با رها ساعت ها حرف میزد، بحث میکرد تا کم کم اونم این کار رو یاد بگیره.

- رها برا سالگردمون میخوام یه جشن بگیرم برات. نزرت چیه؟

- اوهوم. دوس دارم. (ب ذوق): حالا کی؟

- خوب روز سالگردمون دیگه.

- خوب روزش کیه؟

- (انتظار بی جایی بود. قطعا نباید انتظار به خاطر موندنش رو از رها میکشید. روزی که خودش هیچوقت فراموشش نمی شد. پیش خودش همیشه فکر میکرد حتی وقتی پیر هم بشه قطعا همچین روز با شکوهی به خاطرش میمونه.)(آروم به روی رها لبخند میزنه و همزمان دستش رو تو دست میگیره): روز 15 دی عزیزم. خوشبختانه میشه پنجشنبه. فکر میکنم همه وقتشون آزاد تره. خوبه عزیزم؟

- وای یزدان من چهارشنبه شب شیفتم. پدرم در میاد بابا.

- سخت نگیر فدات شم. غذا رو از بیرون میگیریم. بقیه کارارم خودم کمکت میکنم. باشه فدات شم؟

- پس پنجشنبه دیگه مطب نرو. باشه؟

- باشه فدات شم.

romangram.com | @romangram_com