#عشق_چیز_دیگریست__پارت_127

- رها چیج و گنگ تنها به یزدان نگاه میکنه. نگاهی ترسان. پر از هراس و دلشوره. و یزدان این نگاه رو میشناسه. این ترس تو وجود یزدان هم هست. دست رها رو محکم توی دستش ویگیره و آروم نوازش میکنه.

- رها به هیچی فکر نکن.

- (با صدایی خسته و آروم): یزدان

- (با نگاهی گرم و آروم): جانم؟

- یه کم بگردیم؟ الان نریم خونه. باشه؟

- هر چی تو بخوای. دوست داری کجا بریم؟

- نمیدونم. هر جا.

- ساعت هاست که یزدان توی جاده دماوند با سرعتی آروم در حرکته. شاید خودش هم این سکوت و آرامش و صبر رو نیاز داره. رها نیم ساعتی میشه که به خوابی عمیق رفته. برف دونه های سفیدش باز مهمون زمین شدن. خواب تمام وجود یزدان رو گرفته و بیش از این صلاح نمیدونه با این خستگی رانندگی کنه. دور میزنه و مسیر رفته رو بر میگرده.

....

- ماشین رو توی پارکینگ پارک و از ماشین پیاده میشه. به سمت رها میره و در رو باز و آروم رها رو صدا میکنه. رها با گیجی ای که از خوابی عمیق که تازه شکسته شده چشماشو لحظه ای باز میکنه

- رسیدیم؟؟؟؟؟؟؟؟

- آره عزیزم. و دست زیر بازوی رها میندازه و کمک میکنه تا از ماشین پیاده و آروم آروم به سمت آسانسور حرکت می کنن. لحظه ای بعد به در آپارتمان می رسن و یزدان در رو باز و رها رو به داخل دعوت میکنه و صدایی آروم

romangram.com | @romangram_com