#عشق_چیز_دیگریست__پارت_115
- رها جان هرچی تو دوس داشته باشی یزدان هم قبول میکنه. یزدان خیلی آدمه به راهیه.
- حالا گیتی جون بگین دیگه. میخوام بدونم چه مدلی رو ترجیح میده که یه کمم باب میل اون باشه.(البته اگه خوش سلیق باشه ها.)
- ای شیطون. سلیقه یزدانو که دیدی. اما رها جان یزدان لباسای خیلی باز دوس نداره. ولی بازم میگم تو هر چی بپسندی اونم می پسنده.
...
- وای رها بالاخره میخوای این لباس عروستو به ما نشون بدی؟
- نچ. صبر کن روز عروسیم میبینی.
- ای بابا. اونوقت اگه دوس نداشتم چی؟
- هیچی. عوضش من دوس دارم. دیگه ام چونه نزن آقاهه) لحظاتی محو خودش بود. یعنی یزدان خوشش میاد؟ تغییرات زیادی کرده بود و اصولا آن لباس به او نیز همان حسی که به تمام نو عروسان میداد را داده بود. با لبخندی روی لب به سمت در رفت. چون آخرین عروس آن روز بود و از سوی دیگر به دلیل سردی هوا به یزدان اجازه داده شد تا وارد سالن شود.
رها سرش پایین بود که یزدان روبروش قرار گرفت. لحظه ای مات و مبهوت رها شد. گویی باور نداشت که این رهاست با اینهمه زیبایی و شکوه در مقابلش. به آرامی بوسه ای روی پیشونیش گذاشت و با نگاهی گرم و یک دنیا محبت و تشکر به صورت رها خیره شد. رها تو قشنگ ترین عروس دنیایی. لباستم قشنگ ترین لباس عوسی که تا حالا دیدم.
اما رها باز تو یه دنیای دیگه بود. هیچ چیز بیشتر از این خوشایند یه زن نیست که مردی ازش تعریف کنه و نگاهی رو مات و بیتاب خودش ببینه. و هیچ شبی برای یه زن زیبا تر از شب عروسیش نیست. رها عاشق نبود اما حسی تو تما وجودش بود که باعث شده بود این لذت و شادی رو با تمام وجودش جس کنه و پذیرا بشه. شاید هیچ چیز نمی تونست پاسخگوی یزدان باشه در اون لحشه بجز همون نگاهی که حالا رنگی عجیب داشت. رنگی که شب نامزدی هم تو نگاه رها دیده بود. همون رنگی که یزدان رو بیتاب و امیدوار کرده بود. این نگاه پر از عضق بود حالا هرچقدر هم که رها کتمانش میکرد.
- رهای درون رها هم بیتاب بود. آنچنان محو یزدان شده بود که هیچکس نمی تونست مانعش بشه حتی رهای همیشه بد قلق. اون هم نگاه عشق رو تو چشمای یزدان داشت میخوند. نگاهی پاک و دست نخورده. نگاهی که زمان و مکان توش گم شده بود. یزدان تو چقدر جذاب شدی. کاش رها هم اینو میدید. کت و شلواری مشکی با کرواتی مشکی طوسی دودی روی پیراهنی سفید و کفشای چرم کلاسیک برق افتاده. کشیده و قدرتمند با نگاهی شفاف. گل ارکیده سفیدی کنار یقه کت نصب شده با دسته گلی مملو از شاخه های ارکیده سفید بسته شده با چند ردیف مروارید.
- دست گل رو به سمت رها میگیره و لبخندی عاضقانه روی صورتش میپاشه. رها انگار تازه یزدان رو میبینه و از اینهمه ابهت و وقار ناخوداگاه لبخندی تحسین بر انگیز روی لبهاش میشینه و تشکری آرام از یزدان میکنه و دست گل رو میگیره. شاید اون لحشات تنها لحشات اون شب بود که از بکن نکن های فیلمبردار خبری نبود. انگار قیافه اونها سوژه تر از هر سوژه ای بود تا بخواد حرفی بزنه. یزدان شنل مینک سفیدی رو که مادرش برای عروسش کنار گذاشته بود و حالا تو دستای یزدان بود رو به آرامی روی شونه های رها انداخت و تور رها رو روی صورتش کشید و آرام دست رها رو در دست و به سمت ماشین قدم برداشت. دست گل رو از رها گرفت و کمک کرد تا توی ماشین یزدان بشینه که حالا با تک شاخه ای ارکیده سفید روی اونهمه سیاهی ماشین زیر دستگیره و یک ردیف در جلو زیر شیشه جلوی ماشین و یک ردیف در عقب و زیر شیشه عقب ماشین قرار گرفته بود و میخواست تو نمایش اونهمه زیبایی با رها در بیفته.
romangram.com | @romangram_com