#عشق_چیز_دیگریست__پارت_106


....

ساعت شش صبح وضو گرفت و رو به خدا ایستاد تا برای رها دعا کنه. نگاهش به رها و زمزمه کنان: خدایا رهامو به تو میسپرم. کمک کن عمل با موفقیت انجام بشه و هیچ مشکلی پیش نیاد. خدایا اگه قرار بود اتفاقی براش بیفته از جون من به اون بده و اونو سالم برگردون. اون بدونه من هیچی کم نداره ولی من بدونه اون با مرده فرقی ندارم پس حرفامو فراموش نکن خدا.

2 ساعتی بود که روی زمین نشسته و با خدا حرف میزد. گویی از این عالم جدا شده بود. حتی صدای پرستارها و رفت و آمدشون و آماده کردنه رها رو هم نفهمیده بود. تنها یک صدا به این دنیا آوردش و اون صدایی نبود جز صدای رها.

- (با اشک): نه... نه یزدان... من می ترسم. نذار منو ببرن... مامان، بابا... من می ترسم. من می میرم. نذار ببرنم.... و صدای اشک آلوده مادر و....

- سریع بلند و به سمت رها میره و دستای رها رو تو دستاش میگیره: رها عزیزم ترس نداره. یه خوابه فقط. چشماتو که باز کنی سالم و سلامت روی همین تختی. نگران هیچی نباش. بهت قول میدم.

- (دست یزدان رو محکم میگیره و با التماس): قول میدی خودت عملم کنی؟قول بده... زود... باش...

- آره رها. آره آروم باش من کنارتم. بهت قول میدم. بابا هم کنارته. ما با هم عملت میکنیم. خیالت راحت رها.

- (با خنده): خوب این مریض ما کوش؟ عروس گلم کجاست؟ ا.... تو اینجایی. این یزدان اینجام دست از سرت بر نمیداره؟ ببینم... ببینم این اشکا چیه؟ مگه چه خبره؟ اااا .... مریض منو زودتر ببرین آماده کنین. آقای دکتر شمام زودتر برین آماده شین...

- رها با همه خداحافظی و لحظه ای تو آغوشه فرانک و پدر فرو میره و اشک میریزه. مامان... بابا.... اگه.. از.. این... در ... بی.. رون نیومدم...

- این حرفا چیه مامانم. سس. هیچی نگو. بسه دیگه. چیزی نیست که. یه عمله کوچیکه. زودم بر میگردی.

- مامان بابا حلالم کنین. یزدان... حلالم کن....


romangram.com | @romangram_com