#عشق_مخفی_پارت_650

كاش الان ايليا كنارم بود ، شايد ديوونه ام اما تو فكرم تصوير قشنگش و جلوم حس ميكنم !
شايد اروم يا كلافه تو گوشش فرياد بزنم كه : چرا نمياي نجاتم بدي؟
بهش که فکر ميکنم ناخودآگاه بغض تموم گلومو پُر ميکنه..چشمامو ميبندم
و اونقد نفس عميق ميکشم تا اين بغض لعنتي گورشو گم کنه.
اما دست بردار نیست، هر جا میرم باهامه. نمیدونم چی ازم میخواد..شاید خاطره هاشو شایدم خودشو.....!
ميترسم از اينكه اون گلوله لعنتي بلايي سرش اورده باشه و بخاطر همينه كه پيدام نكرده !
اما ...، قلبم چيز ديگه اي رو ميگه ، ميگه ايليام زندست ....
نميدونم فقط ميدونم بايد تمام تلاشمو بكنم براي رهايي از اين مخمصه !
صداي در به اين دنيا برگردوندم!
در باز شد و خانمه هول به طرفم اومد ......



-شيخ اومده
با عصبانيت گفتم : به درك !
چيزي نگفت و يه دستمال از روي ميز برداشت به سمتم اومد !
دور لبم و پاك كرد و يبار ديگه رژ قرمز و روي لبام كشيد و عاجزانه به معني اينكه پاكش نكنم نگام كرد !
دستم و مشت كردم و چيزي نگفتم ! به سمت شونه رفت و كش موهام و باز كرد !
موهايي كه پاييناش شرابي بود اما ريشه مشكي داشت روي شونه هام فرود اومد !
موهام لخت بود و احتياجي به اتو نداشت ! تند تند شونش كرد و دو طرف سمت گوشم و پشت برد و گيره زد !
اصن برام مهم نبود چيكار ميكنه دلم ميخواست موهام و از ته بزنم و لباساي چندش تنم و پاره كنم !

romangram.com | @romangram_com