#عشق_مخفی_پارت_645
عربه خنده چندشي كرد و گفت : نعم ...نعم نگران نباش !
شايان ؛ خوبه .....
خنده هيستيرك و عصبي كردم و با صداي بلندي گفتم : شايان منظورت چيه ؟ چرا انقد پستي و عوضي؟
چرا ميخواي نامستو ، دختر عموتو و به پول كثيف اين عرباي هوس باز بفروشي؟
شايان : حوصله چرنديات تكراريتو ندارم پس اين لحظه هاي خداحافظي رو خراب نكن !
عربه : چي ميگي دختر جان ؟
و با اخم نگام كرد ! با صداي بلندي جوابشو دادم
-برو عمو ! همين تورو كمد داشتم از هيكل كثيفتون حالم به هم ميخوره !
الان فقط يه معجزه احتياج بود كه از اين مخمصه رها شم ........
*كشتي عرب ها * ٤ ساعت بعد !
به در و ديوار اتاقي كه توش بودم نگاه كردم ! در و ديوار هاي چوبي و پنجره كوچيك كه قسمت بلايي كشتي رو نشون ميداد!
و تختي كه من روش نشسته بودم ! واسه چي عين ادماي منگل نشستم به در و ديوار نگاه ميكنم ؟
از رو تخت پريدم پايين ! بايد دنبال راه فرار ميگشتم !
كشتي حركت نميكرد و اين خودش جاي شكر داشت !
وگرنه بايد خودمو مينداختم تو دريا ! ...اروم پنجره رو با كمترين سر و صدا باز كردم !
از اينجا فقط كفش هايي رو ميديدم كه رد ميشدن!
همينكه سرم و يخورده جلو تر بردم صداي در اومد كلم سريع به سمت عقب كشيدم و....
زارت ! خورد به لبه پنجره سريع پنجره رو بستم و رو تخت نشستم !
romangram.com | @romangram_com