#عشق_مخفی_پارت_637

شايان اومد داخل با اخم سنگيني گفت: لباسايي كه اوردن و تنت كن بايد زودتر راه بيفتيم
با بيزاري به قيافش نگاه كردم و گفتم : من با شماها هيچ گورستوني نميام!
شايان : ببين دختره ي احمق به اندازه كافي اعصابم خورد هست پس كاري نكن كه با يه امپول بيهوشت كنم و خيلي راحت تر ببرمت !
اه لعنتي بايد ساكت شم ! نميشه بايد كاري كنم كه فرار كنم اگه بيهوشم كنن شانسي واسه فرار كردن ندارم !
دندونام و رو هم سابيدم و گفتم :
-عوضي
پوزخندي زد و بيرون رفت ! سرم و چرخوندم و به لباس ها نگاه كردم !
به سمتشون رفتم يه مانتو سبز با شلوار مشكي و شال مشكي!
همونطور كه داشتم به شانس خودم لعنت ميفرستادم لباس ها رو پوشيدم !
تقريبا اندازم بودن ! به سمت ميز توالت رفتم و به ايينه ش نگاه كردم !
اين دختر من بودم ؟ يه دختر با چشماي ابي
كه حالا ديگه به خاكستري ميزد و زيرش گود افتاده بود ،لبايي كه خشك شده بود و پوسته پوسته ! رنگ پوستم پريده بود و به زردي ميزد!
لعنت به بخت سياه من ! لعنت به من كه عاشق بودنم بهم نيومده !
روي مبل نشستم و سرم و پايين انداختم كه ناخواسته قطره اشكي از چشمام پايين اومد!....
تو مغزم صداي اهنگ ميتوني بموني مسيح پيچيد ! با چشماي خيس اروم شروع كردم به خوندن !.........



صدام ميلرزيد اما مهم نبود فقط اهنگ ميتونست يذره ارومم كنه !
تو كه نيستي پيشم ،هرچي ميگم ،به هركي ميگم كه با من بمونه ميزاره ميره از دل من
ديوونه ميشم ، توي خيابون تنها ميمونه دستاي سرد و عاشق من !

romangram.com | @romangram_com