#عشق_مخفی_پارت_627



معجزه عشق !
عشقي كه خدا قدرت بينظير آن را در قلب اين دو پرنده دور از هم كاشته بود !
پرهام پس از قطع كردن تلفن پيامي به ستاره داد همان لحظه دكتر ايليا از اتاق بيرون امد !
پرهام با عجله به سمت دكتر دويد !
پرهام : دكتر وقت دارين صحبت كنم باهاتون ؟
دكتر : حتما بفرماييد
و دستش را به سمت اتاق سمت راست راهرو طويل دراز كرد !
پرهام نگران بود ،،... ميدانست كه ممكن است بعد از بيرون امدن از حالت نباتي حافظه اش را از دست بدهد!
دكتر فلاح پشت ميز مخصوصش نشست و پرهام روي صندلي روبه روي دكتر!
پرهام : دكتر ...... شما بهتر از من ميدونيد كه بعد از اينكه از حالت نباتي بيرون ميان تا يه مدت حافظه شون رو از دست ميدن ، يعني ايليام حافظه شو .......
دكتر با لبخند اطمينان بخشي ميان حرف پرهام پريد !
دكتر :نه .......نه نگران نباشيد ، به همين خاطره كه ميگيم يه چيز باور نكردنيه ،
از بين كساني كه از حالت نباتي بيرون ميان 95٪‏ حافظه شون رو از دست دادن ، ولي خداروشكر ايشون علاوه بر اينكه به هوش اومدن حافظه شون رو هم از دست ندادن !
پرهام بي حد خوشحال بود ! و نميدانست چه بگويد!
پرهام : واقعا ازتون ممنونم دكتر خيلي لطف كردين!
دكتر فلاح : خواهش ميكنم من كاري انجام ندادم لطف خدا بود
پرهام لبخند مردانه اي زد و بلند شد
پرهام : ميتونم ببينمش؟
دكتر : خب......فقط ٣ دقیقه

romangram.com | @romangram_com