#عشق_مخفی_پارت_623
ياد ايليا افتادم موقعه اي كه اين شكلي تو سينه ش فرود اومدم !
با ياد اوري اينكه گلوله خورده ..... چشمام پر اشك شد
كچله با تعجب و پوزخند نگام ميكرد ! جلوي اشكمو گرفتم و خواستم از كنارش رد شم !
كه مچ دستمو كشيد!
حالم داشت از اين همه مانع به هم ميخورد ! از اين در و ديوارايي كه از سياه چال بيشتر عذابم ميداد!
كچل : كجا خانم كوچولو ؟ شايان كارت داره؟
احساس كردم يه مته تو شقيقه ام فرو كردن دستم و صفت رو سرم گرفتم و جيغ زدم
ادرينا : از اسماتون حالم به هم ميخوره خفه شيد!
جلو چشمام سياهي رفت كه دستي وحشيانه مچم و گرفت و كشيد!
كچل : زر زيادي نزن فاز برداشته راه بيفت.!
تلو تلو خوران و با پاهاي بي حس دنبالش راه افتادم
تو پذيرايي رفت ! شايان با ديدنم بلند شد و به كچله اشاره كرد كه بره !
اخري هم اسم اين كچل و نفهميدم كه انقد كچل كچل نكنم!
شايان به مبل اشاره كرد و با سر خوشي گفت : نبينم چشماي گود افتاده ت و خانمي!؟
با بيزاري نگاش كردم ! حالم انقدري بد بود كه نميتونستم رو پاهام بايستم !روي مبل نشستم و تو خودم جمع شدم و دستاي بيجونم و دور بدنم حلقه كردم !
شايان رو به روم نشست : لبات چرا كبوده ؟
و خبيثانه لبخند زد ! از قيافه كثيفش عقم گرفته بود !
مرتيكه رذل! سام لبام و كبود كرد دلم ميخواست برم زير يه دوش و انقدري جاهايي كه سام بهش دست زده يا بوسيده جوري بشورم كه پوستم لإيه هاش كنده شه !
نميتونستم حرف بزنم چي ميتونستم بگم ؟ با روحي كه شكسته بود !؟
همونطور بي جون نگاش ميكردم !
سام : خبر هاي غم انگيزي برات دارم ! ولي حال منو خيلي خوب كرده !
romangram.com | @romangram_com