#عشق_مخفی_پارت_615

از در ورودي گزشتيم و داخل پذيرايي رفتيم ! مثل هميشه خونه بزرگ و مجلل و پر از كثيفي ادمايي كه توي در و ديوارا مخفي بود!
يه اقاي تقريبا چهل ساله به سمتمون اومد و با سام دست داد !
منم همونطور بلاتكليف پيش غول پيكرا ايستاده بودم !
همون مرده كه كچلم بود و قيافه خشني داشت رو به سام گفت: دختره اينه؟
سام نگاهي به من انداخت و گفت : اره همينه ، فقط تاكيد ميكنم اگه كاري باهاش بكنيد هرچي ديديد از چشم خودتون ديديد شيخ ها دست خورده نميخوانش
و پوزخندي زد ! بغضمو قورت دادم و دندون قورچه اي كردم !
خدايا تقدير من چيه؟
هممون كچله با تعجب گفت : مگه خودت نمياي؟
سام : نه شايان مياد باهاتون
-خوبه خيالت از بابتش راحت
سام سرشو تكون داد
كه كچله درباره رو به غول پيكراي كنارم گفت: ببريدش تو اتاق ببندينش كه فرار نكنه پشت در وايميستين اگه فرار كنه اتفاق هاي خوبي براتون نميفته!
نگهبان : چشم اقا
واسه هركدوم يه لقب گزاشته بودم كچل و غول پيكر و .....
به زور داخل يه اتاق رفتيم كه كنار پله ها بود !!
يه صندلي اون وسط بود و چند تيكه طناب پايينش !
اي بابا نكنه دوباره ميخوان ببندنم؟
حالم از اين زندگي نكبت بارم به هم ميخوره ! اين ترس و واهمه تو وجودم روزي صدبار ميكشتم و زندم ميكنه!
هولم داد كه با غيض گفتم : دست به من نزن لعنتي خودم ميرم
انگار لال بودن حرف نميزدن ! به قول ستاره لال بميرن!
رو صندلي نشستم همينكه طناب و بلند كرد صداي سام اومد كه گفت : نميخواد ببندينش فقط در اتاق و قفل كنيد!

romangram.com | @romangram_com