#عشق_مخفی_پارت_594

خدايا تمومش كن ديگه خسته شدم !!!
واي ! چرا صداي ايليا در نمياد؟ جوري گردنم و به سمتش برگردوندم كه صداي ترقشو شنيدم !
سر و صورتش خوني بود و سرش و انداخته بود پايين ! به اون تندي كه شايان مشت زد بهش همينكه هنوز بيهوش نشده جاي شكر داره !
با صداي نسبتا أرومي گفتم : ايليا و......
كه همزمان صداي اژير و شنيديم !
ايليا ام سرشو بلند كرد! و لبخند بي جوني زد !
صداي داد سام و شايان و شنيدم !
-سام : لندهورا سريع ترتيب پسره رو بديد، از در پشتي بيايد!
شايان: كيومرث ادرينا رو بيار!
داشتم گيج ميشدم ! ايليا دست و پاش و به زور باز كرد !
همينكه دستش و به سمت كمري روي كمرش برد و به سمت شايان اومد !
صداي گلوله اي شنيدم ! گوشم و گرفتم چشمم و بستم !
با ترس چشمام و باز كردم ! واي ..... واي نه ...... اين نميشه !

جيغ كشيدم و گفتم : ايليا پاشو ...هققققققهققق.....ترخدا پاشو ! ايليا تنهام نزار !

چرا بلند نميشه ؟ خدايا چرا بلند نميشه نجاتم بده ؟
چرا خون دورش ريخته !؟؟؟؟؟
چرا جوابمو نميده ؟
دوباره جيغ كشيدم : ايليا ترخداااااا پاشىووووو ايلي ......ايليااااااا


romangram.com | @romangram_com