#عشق_مخفی_پارت_550
داخلش ونميدونم!
ايليا: چرا انقد رنگت پريده ؟ اروم باش!
همونطور كه با ناخونم ور ميرفتم گفتم:نميتونم!
-چرا ميتوني!
-سعي ميكنم!
-حالا پياده شو!
كيفمو برداشتم و پياده شدم!
ايليا به سمت در رفت و زنگ و زد!
-بفرماييد؟
-تهراني نصب هستم
-خوش امديد بفرماييد!
و درو زد !
ياد فاميلي فرماليته مون افتادم ! تهراني نصب!
به ايليا نگاه كردم كه لبخند اطمينان بخشي زد!
كه دلم و قرص كرد !
درو باز كرد كه داخل رفتيم يه نگهبان جلوي در بود !
كه سرش و به عنوان تعظيم خم كرد!
به خونه نگاه كردم ! حياطش بهشتي بود واسه خودش !
نگهبان جلومون افتاد و به عنوان راهنمايي!
جلوي دري كه حدس ميزدم در اصلي باشه دوباره به عنوان احترام خم شد و بعد رفت!
romangram.com | @romangram_com