#عشق_مخفی_پارت_545

هنوز از ديشب باهم حرف نزده بوديم! يعني من محل ندادم ! ايليام اونقدري مغرور بود كه جلو نياد!
چاي ها رو روي ميز گزاشتم!
بعد از نحوه گزاشتن لنز هامون گريم كردن خودمون رفتن!
كه بلافاصله سرهنگ محبي اينجا اومد و كلي توضيحات داد!

بعد از حدود ١ ساعت و هماهنگي با بچه هاي ستاد
چمدون هاي اماده شده مون رو جلوي در گزاشتيم !
سرهنگ به طرفمون اومد و گفت: خبببب!........



سرهنگ به طرفمون اومد و گفت:خب!! همه چي و در موردشون و كه گفتم اطلاعات كامل رو هم كه داريد! انشالا كه موفق باشيد!



و دستشو به سمت ايليا دراز كرد!



ايليا: ممنون


romangram.com | @romangram_com