#عشق_مخفی_پارت_409
********************
بعد از كمي صحبت با سرهنگ بيرون اومدم و به سمت خونه رفتم!
دم راه از فروشگاه خريد كردم
خريد هارو از روي صندلي شاگرد برداشتم و با كليد درو باز كردم
من نميتونستم شبا اينجا باشم !! يعني نميشد!!
با فكري مشغول داخل رفتم !خريد هارو تو اشپزخونه گذاشتم
كه چشمم به ادرينا افتاد ! كتمو بغل كرده بود و خواب بود!!!
لبخند ناخوداگاهي به قيافه مظلومش تو خواب زدم و به سمتش رفتم......
بايد ميرفتم تو جلد اخموي هميشگيم!!!
اخمي روي صورتم نشوندم و كت و از دستش كشيدم بيرون
چه خواب سنگيني هم داشت!!
با يه چشم باز نگام كرد طلبكارگفتم:خوب خوابيدي با كتم؟
به تته پته افتاد و گفت:عه امم چيزه.......
بعد از يخورده بحث باهاش داخل اتاق رفتم
**************
از پله ها پايين اومدم صداي اهنگ ميومدم
romangram.com | @romangram_com