#عشق_مخفی_پارت_404
همينكه از اتاقم بيرون اومدم
يهو ادرينا با كله خورد بهم!!! همينطوري بي حواس بود حالشم بده !! ديگه حالا ...
سرشو بلند كرد و نگام كرد:
محو چشمايي به رنگ درياش كه بخاطر گريه بلوري شده بود شدم
نگاهاش مجذوبم ميكرد !!! بدون اينكه بدونم همينطور داشت سرامون بهم نزديك ميشد !!
فاصله اي نمونده بود كه به خودم اومدم
و لبم و روي پيشونيش گزاشتم !! همونطور دستم و دور كمرش حلقه كردم!!
ميتونم اعتراف كنم تو اغوشش معدن ارامش بود !!
معدني كه فقط دوست داشتم من خواهانش باشم!!!!
بعد از چند مين دستمو از دورش برداشتم و فاصله گرفتم!! كه با خجالت سرشو انداخت پايين !!!
لپ قرمزي بهش ميومد!!
romangram.com | @romangram_com