#عشق_مخفی_پارت_327

پنج دقیقه دیر شد
یا خدا استاد هم استاد تهراانی پدرمو در

میاره خدا کنه بزاره برم تو

بدو بدو رفتم جلوی در stop کردم و نفسی عمیق کشیدمو

در زدم و رفتم تو

ادرینا: اممم استاد خیلی معذرت میخوام

بخدا توی نیمکت نشسته بودم اصلا حواسم به ساعت نبود
این سری هم ببخشید دیگه تکرار نمیشه

ارشاویر از اون ور گفت:

عه،خانوم اهتمام چرا دروغ میگی رفته بودی تو فاز اهنگ کلاست دیر شد

برگشتم رو بهش با پرویی گفتم:

وقتی دو تا سر کارگر دارن صحبت میکنن کارگر نمیاد بگه اقا دسته بیلم شکسته

romangram.com | @romangram_com