#عشق_مخفی_پارت_319
بابا و شایان سر سفره بودن
وقتی منو ایلی باهم وارد شدیم یه تای ابروشو داد بالا
ایش ایکبیری باز فکرش ب ناکجااا اباد کشیده شد
وسط هغذا بودیم که شایان گفت
شایان گفت :
اقای رادمنش قرارمون ک یادت نرفته
با حرفی که ایلیا زد انقدر دلم میخواست بخندم
یعنی چکار داشتن همو اخه! فضولیم گل کرده بود شدید
ایلیا :
فک نمیکنم حافظه ام مشکل داشته باشه
تو حیاط منتظرتونم
***
بعد از شام بابا صدام کرد گفت باهاش برم توی اتاقش
romangram.com | @romangram_com