#عشق_مخفی_پارت_288

-خدارو شكر بابا جان

بعد از يخورده صحبت با مش باقر داخل خونه رفتم
كه ياسي خانم اومد جلو:سلام مادر غذا خوردي؟

ياد مامانم افتادم !خيلي وقت بود زنگ نزده بودم بهش!!!

-خوردم ياسي خانم دست شما درد نكنه،،،اقاي اهتمام نيستن؟

-هستش مادر اما خيلي وقته پايين نيومده شامم نخورد!!
-ادرينا چي؟

ياسي:ادرينام كه فقط سالاد خورد!!!فقط اين اقا شايان شنگول بود شام خورد تعجب داره!!

لبخندي به قيافه متعجب و مهربونش زدم و سرم و تكون دادام!!

به طرف اتاقم رفتم
بايد به صداهاي ضبط شده گوش ميدادم

كه شايان از اتاقش بيرون اومد


romangram.com | @romangram_com