#عشق_مخفی_پارت_270

اما با پوزخند و نگاهش بغض راه گلومو بست و نمیخواستم جلوش گریه کنمو خودمو بی ارزش نشون بدم
بلند شدم و رفتم بالا تو اتاقم
درو بستم و پشت در ایستادمو چشمامو روی هم گذاشتم ن گریه نکن
بهت نشون میدم من کیم
انقدر با شایان میچرخم تا بترکی احمق خودخواه مغرور
بیخیال شدمو
رفتم سراغ گوشی
بابا تازه گرفته بود واسم دید گوشی ندارم
زنگ زدم به ستاره :
ادرینا:
الو ستاره میای بعدظهر بریم بیرون حوصلم سر رفته
ستاره: باشه عزیزم
ساعت 4:30 اونجام
ادرینا:
باشه کاری نداری عزیزم؟
ستاره:
قربونت فدااات ستاره بچینی
بوس بوس
بای
ادرینا: بای
بعد از قطع کردن تلفن

romangram.com | @romangram_com