#عشق_مخفی_پارت_232

صبح با صدای در از خواب بیدار شدم
بابا بود

بابا: پاشو دخترم بیا میخواییم صبحونه بخوریم

ادرینا: باشه بابایی برو من میام

بابا رفت بلند شدم رفتم سمت سرویس بعد انجام کارای لازم اومدم بیرون
ببین چجوری حرصتو دربیارم تا یه جات بسوزه ایلیا خان

رفتم سمت کمد یه سارافون تا روی باسن برداشتن به رنگ زرد
با یه شلواد خیلی تنگ زرد زیر سارافونی هم یه استین بلند مشکی
دلم نمیخواست شال بپوشم
موهای ابریشمیمو
شونه زدمو گوجه کردم بالا سرم
یه رژ کالباسی زدم و ساعت طلاییمو دستم کردمو یه کفشک مشکی هم پاهام کردم رفتم پایین
وقتی وارد شدم شایان یه ابروشو بالا داد و
یه لبخند تحسین زد که منم یه لبخند ژکوند زدم
ایلیا نگاهم کرد عین میرغضب
به درک مهم نیس انقدر اخم کن تا یه رد و برق بزنه تا عمر داری اون شکلی بمونی
(نه ادی خره خاک بر سرت گناه داره .خو ادیتم میکنه اه)

romangram.com | @romangram_com