#عشق_مخفی_پارت_211


ایلیا بعد از برداشتن سویچ اومد بیرون کفش های کالجمو پوشیدم و با هم اومدیم بیرون
سوار ماشین شدیم و پیش به سوی خرید

.....

ماشینو نگه داشت پیاده شدیم و رفتیم توی بازار
جلوی یه مغازه ایستادم لباس شب بود یه لباس مشکی بد چشممو گرفته بود
دست ایلیا رو گرفتم کشیدم تو مغازه
یه پسر جوون بود فروشنده اش زل زده بود بهم مگه چشم بردمیداشت میمون

ایلیا هم سگرمه هاش توهم بود انگار ارث باباش دست پسره ست

رفتم جلو گفتم: ببخشید اقا سایز medium این لباس مشکی رو میدین

با باشه ایی رفت اون سمت که ایلیا گفت:
ادرینا لباسه رو از این مرده نمیخری فهمیدی؟

ادرینا: ببین حرف زور تو کتم نمیره پس ببند من لباسه رو میخرمش هیچ کسی هم جلودارم نیس

همون موقع لباس رو اورد رفتم پرو

romangram.com | @romangram_com